تبليغاتX
چشم و دل if ( intCount==-1) strResult="پستونظرات"; if ( intCount==0) strResult="یه چیزی بگید"; if ( intCount==1) strResult="يک چیزی"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " چیز" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
بالا خره 30/1/90 روز خداحافظی فریدون فعالی از اداره کل میراث فرهنگی استان گلستان فرا رسید .

فعالی با همکاران خود که 90در صد آنها شادمان و10درصد غمگین بودند را ترک کرد تا بر صندلی ریاست اداره کل میراث فرهنگی فارس تکیه زندومن نیز جز آن 10درصد بودم اما با تفاوت که شاید شما هم پس از خواندن این مرقومه همچون من ناراحت ازنوع متفاوت شوید.

فریدون فعالی که با پژو405از جهاد کشاورزی آمد و پس ازمدتی سوار برپرشیاشد که اعتقاد دارند اگر فعالیت وی در شرکت هرمی گلد کوئست نبود او همچنان سواربرهمان پژو بودوپس از رفتن محمود ربیعی و استعفای او به دلیل حضور درانتخابات مجلس سوار بر زانتیا  شد که عده ای اعتقاد دارندعلت اصلی آن چشم هم چشمی و کم نیاوردن در مقابل شاید مدیران دیگر بود.

اما فروختن زانتیا و سوار بر تویتا کمری آخرین مدل شدن و دست تکان دادن و بوق زدن برای همکاران در ظیافت افطاری کارکنان اداره کا در هتل جهانگردی را پرسنل فراموش نمی کنند و اینجا بود که عده ای گفتندفریدون فعالی علم ارتباطات را خوب بلد است و سوار شدن بر این ماشین حتما ارتباطی با سرمایه گذاران دارد.

اما در دولت عدالت محور دیگر بعید بود که مدیر این دولت سوار بر بنز الگانس شود و پس از مدتی ماشین این مدیر تبدیل به هیوندای ix55آخرین سیستم  گردد.

شاید هم به قول یکی از دوستان روزی که فریدون از شیراز می رود با هواپیما یا هلی کوپتر شخصی بر مسندی دیگر جلوس کند.

به جرات می توان گفت فریدون فعالی سردار کبیرسازندگی سرویسهای بهداشتی بین راهی کشور است کافی است نگاهی به قرارداد ها و آمار سرویسهای بهداشتی بن راهی که در آن اداره کل موجود است بیندازید.

جشنواره فرهنگ اقوام نیز منافع زیادی برای فعالی داشت چرا که شاید هزینه زیادی شد تا سرمایه گذار جذب گردد ودر این استان به سرمایه گذاری در زمینه تاسیسات گردشگری بپردازد اما نه تنها چنین نشد بلکه فریدون فعالی به مسافرتهای متعدد افتتاح پروژه های سرمایه گذاران از جمله پدیده شاندیز در کیش رفت و مدتی در آنجا استراحت کرد.

اما از حسن های فعالی می توان به تعامل وی با دستگاههای اجرایی دیگر از جمله شهرداری و شرکت توسعه و بازسازی بافتهای فرسوده نام برد، وی که تجربه ای عظیم در بیخیالی و بی توجهی به بناهای تاریخی دارد در اقداماتی توانمندانه توانست با تامل اجازه ساخت پارکینگ طبقاتی در حریم مسجد جامع گرگان که در زمان ربیعی متوقف شده بود را نه تنها به شهرداری گرگان بدهد بلکه اجازه ساخت وساز پارکینگ درحریم کاخ آغامحمد خان قاجار را نیز اهدا کند هرچن که شاید ادعا کند که وی سندی را امضا نکرده اما می توان به جرات گفت که از بی عرضه بودن وی بودکه جنایتی دیگر نیز صورت گرفت که همانا طرح آفتاب((کسوف))که به بهانه بازسازی بافت فرسوده با عث تخریب بافت ارزشمند تاریخی گردید.

واگر نبود اقدام ارزشمند دانشجویان ودوستداران آثار تاریخی محله سرچشمه نیز به همین بهانه از دست رفته بود.جهت حصول اطمینان از این نوشته ها می توانید گوشه چشمی به سایت اطلاع رسانی گرگانشهر داشته باشید.

حال مدتی بود که زمرمه رفت وی از این استان بودکه دل بسیاری را از جمله دوستداران میراث فرهنگی را شاد کرد اما با خبر رفتن وی از این استان به استان با تمدن فارس دوباره دلها اندوهگین شدچرا که نمی توان تصور کرد چه بر سر آثار تاریخی فارس خواهد آمد.

در تصور خود دارم آن روزی را که فریدون فعالی طناب بر گردن عقابهای تخت جمشید انداخته و همچنان که لبخند می زند مشغول خواندن شعر تاب تاب عباسی است(تاب تاب عباسی- خدا منو نندازی-اگه منو انداختی- بغل کوروش بندازی- )

شاید هم نمایندگان واستاندار محترم فارس کمبود سرویس بهداشتی دارند که از این سردار کبیر ساخت سرویس بهداشتی دعوت کرده اند تا در این استان حضور پیدا کند وشاید هم در استان فارس مدیر شایسته ای نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما ناراحتی من علاوه بر بحث فوق از این بود که مدیری از دستگاهی می رود و همکاران به یکدیگر تبریک می گویندچه بر سر پرسنل آمده که این چنین تبریک گویان شادمان از خداحافظی فعالیند.

اما دست حمید بقایی دردنکند حتما اعتقاد به عملکرد بالای فریدون داشت که مدیریت استان درجه 1را به او داد و شاید هم به آن حکایت تاریخی استناد کرد ((روزی والی ظالم در شهری حکومت می کرد که مردم از ظلم او به تنگ آمده بودند، به ناچار نزد امیررفته و از او شکایت کردند، امیر بر مردم نهیب زد که این اراجیف چیست که می گویید او آدمی عادل وخدمتگذار است و شما اورا بدنام می نامید، ناگهان ظریفی از میان جمع بر خواست و گفت ای امیر ما هم همین را می گوییم اما این جماعت سخن گفتن نمی دانند ، از آنجاییکه وی والی عادلی است می خواهیم تا از عدالت او دیگر بلاد نیز بهره مند گردند......))


کتابت شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 0:6 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |
شنیده ها حکایت از آن دارد که شهرداری گرگان در ابتکاری تازه و نوآورانه قرار دادی را جهت تعمیر جلوبندی و تنظیم فرمان خودروهای خود با صنف مربوطه منعقد نموده که در آن تمامی خودروهای شهرداری به استثناخودروهای شخصی شهردار، معاونین ،کارمندان ، کارگران،مدیران زیر مجموعه شهرداری و خانواده آنان به صورت رایگان تعمیر می گردد.

بنا بر گزارشهای رسیده  این تفاهم نامه تنها 1 بند دارد لذا از نظر خبری و حقوقی قابل پیگیری است . که در ادامه مطلب آنرا بخوانید


در ادامه
کتابت شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 7:53 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
الان که دارم مینویسم بارون رحمت الهی نازل شده و شاید توی هیچ فصل زمستان در سالهای گذشته از اومدن بارون اینقدر خوشحال نشده بودم .

خدا کنه اینقدر بارون بیاد ا زمین تشنه سیر بشه. ((الهی آمین))


کتابت شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 3:8 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

-        يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.

-        يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند

از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

-        دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

-        فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکينگ خانه داماد بود و روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

-        زن همين کار را با داماد دومش هم کرد

و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

-        داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

-        نوبت به داماد آخرى رسيد.

-        زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جايش تکان نخورد.

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.

-        همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد سوم بود

که روى شيشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت

((منبع سایت : طنز ایران ))

کتابت شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 12:42 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد.

ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.

پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟

روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : هزار تومان.
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.

عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت :

عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.
روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال 5 گربه را فروخته ام!!

کتابت شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 12:22 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.

سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد …

کتابت شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 12:20 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

برکناری متکی از وزارت خارجه
علی اکبر صالحی سرپرست وزارت خارجه شد... متکی هم اکنون در سفر به سنگال به سر می برد.
کد خبر: ۱۴۹۱۴۶
تاريخ: ۲۲ آذر ۱۳۸۹ - ۱۶:۴۱
عصر ایران - رئیس‌جمهور در حکمی علی‌اکبر صالحی را به عنوان سرپرستی وزارت امور خارجه منصوب کرد و در نامه‌ جداگانه‌ای از زحمات و خدمات منوچهر متکی در دوران تصدی مسئولیت وزارت خارجه قدردانی کرد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری، متن حکم رئیس جمهوری اسلامی ایران به این شرح است:

جناب آقای دکتر علی‌اکبر صالحی

نظر به تعهد و دانش و تجربیات ارزنده و به استناد اصل یکصد و سی و پنج قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و براساس این حکم به سمت ْسرپرستی وزارت امور خارجه منصوب می‌گردید.

امید است با استعانت از خداوند متعال در انجام وظایف محوله موفق باشید.

محمود احمدی‌نژاد


جناب آقای منوچهر متکی

سلام علیکم؛
بدینوسیله از زحمات و خدمات جنابعالی در دوران تصدی مسئولیت وزارت امور خارجه تشکر و قدردانی می‌کنم.
امیدوارم این زحمات در پیشگاه خداوند مأجور باشد و جنابعالی نیز در کلیه مراحل زندگی و خدمت به مردم عزیز میهن اسلامی موفق و موید باشید.
عزت و سعادت جنابعالی را از خداوند منان خواستارم.
محمود احمدی‌نژاد
 
خبرگزاری مهر نیز گزارش داده است که این برکناری در حالی است که منوچهر متکی به عنوان وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران هم اکنون به منظور ابلاغ پیام احمدی نژاد به رئیس جمهور سنگال در این کشور به سر می برد.

پیش از این نیز بارها خبرهایی درباره استعفای متکی از وزارت خارجه به گوش رسیده بود.
کتابت شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 5:20 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

مجالس بزرگداشت سيد مظلومان و سرور آزادگان ، كه مجالس غلبه سپاه عقل بر جهل،و عدل بر ظلم، وامانت بر خيانت، و حكومت اسلامي بر حكومت طاغوت است ، هر چه با شكوه تر و فشرده تر بر پا شود ، و بيرق هاي خونين عاشورا به علامت حلول روز انتقام مظلوم و ظالم ، هر چه بيشتر افراشته شود.

کتابت شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 6:16 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

برای جلسه ای دعوت شده بودم نه از باب جلسات فرهنگی بلکه یه جلسه کاری اداری !!

چند وقتی بود که مکدیری از مدیران استان که علاقه زیادی به برگزاری جلسات در عصر ها داشت بازهم در غروب یک روز پاییزی ترتیب یک جلسه کاری رو داد و من هم بر اساس دستور نه چندان محکم رییس اداره مون رفتم توی اون جلسه .

طبق روال معمول یکی از اعضا حاضر در جلسه قران خوند و  بعد رییس جلسه شروع به صحبت کرد !همون حرفهای همیشگی

اول اینکه ما ایرانی هستیم و دارای تمدن و فرهنگ بسیار کهن به همراه جاذبه های طبیعی و تاریخی که هر کدوم از اونها برای خودشون تاریخی جداست.

اما مطلب به اینجا ختم نمیشد و کم کم بع از حدود 5 دقیقه صحبت احساس کردم که دارم وارد فضایی دیگه می شم البته نه خارج از مدار زمین بلکه خارج از ایران ودارم وارد سرزمینهای اروپایی می شم !!!!

فکر بد نکن چون کسی توی جمع کشف حجاب هم نکرده بود یعنی اصلا کسی جرات نداشت ای بابا اصلا خانومی نبود که بحث کشف یا عدم کشف حجاب بشه بحث اصلی روی کلمات و جملا ت بکار فته شده در جلسه بود!!

آخ که من مرده این کارام کاغذ یاد داشت رو برداشتم وشروع کردم به نوشتن کلمات غیر متعارف جلسه و تا پایان جلسه بر اساس محاسبات سر انگشتی ومحاسبات دقیق دیجیتالی مشخص شد که مدیران محترم ایرانی حاضر در جلسه در مدت 50دقیقه صحبت دقیقا 19 کلمه خارجی الاصل که اکثرا لاتین بود رو درگفتگوهاشون بکار بردن !!!!تعجب نداره نمونه کلمات اینا بود(بلک لیست ، لینک ، کامنت ، فید،پکیج،اگزپا،چارت ،سانتراس ،یونیک،فرمت،بیزینس، ویو،ساپورت و....) اینجا بود که دلم به حال کارکنان و دست اندرکاران فرهنگستان زبان وادب پارسی سوخت و پیش خودم دعا کردم که خدایا لطفی کن حقوق این عزیزان فرهنگستان رو حلال کن چون اگه اونا زحمت می کشن و معادل فارسی این کلمات رو پیدا می کنن اما مسئولین استفاده نمی کنن مقصر کیه ؟؟؟حالا درسته بعضی از کلمات معادل سازی شده تلفظش سخته اما بهر حال فارسیه!!

البته فرضیه دیگه ای هم حاکمه و اون هم اینه که یه روزی یه معتاد رو می گیرن و ازش می پرسن چرا مواد مخدر استفاده می کنی ! طرف میگه {{به زبان معتادین بخونید}}(ژناب شروان یارو قاشاقشیه با ژون خودش باژی می کنه میره موادو اژ اون ور ورمی داره می آره ما اشتفاده نکنیم نامردیه آقا) حالا هم احتمالا بخاطر حضور بیشمار گردشگران خارجی مسئولین ما از کلمات لاتین استفاده می کنن تا گردشگران احساس غریبی و غربت نکنند!!!1

اما دلم می سوزه چون هم زمان یاد اون ضرب المثل شیرین فارسی می افتم که می گه ---((هرچه بگندد نمکش می زندد-- وای به روزی که بگندد نمک))البته  آدم باید ریلکس وریلکس وریکس تر باشه تا جیبش رو نزنن اسکیوز می .

کتابت شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 4:29 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
شامگاه امشب درآیین افتتاح چهارم جشنواره فرهنگ اقوام ایران زمین که روایت می نمودند بین المللی است شرکت نمودم . هم خواستم یادی از 4دوره گذشته نموده باشم وهم اوقات فراغت ((بله کاملا درست نوشتم فراغت چرا که چند صباحی  است که بانو به همراه ولی عهد مان در سفر به سر می برند))را سپری نمایم . خود را به میدان شهرداری گرگان رسانیدم تا شاید با مرکب بزرگ مردمی و در لباس مبدل مردمی به ولایت قربان اباد که مرکز نمایشگاه است نزول اجلال نمایم که یافتم که هنوز با مرکب های مردمی ((اتوبوس شهرداری)) هماهنگی نگردیده است بدین سبب با پیامی کوتاه که اس ام اس نیز نامدارد با دوستی ارتباط برقرار نمودم ومقرر گردید تا به اتفاق یکدیگر بدان سو ((نمایشگاه))برویم.

موعد فرارسید و آن رفیق با مرام با مرکب کبود خویش که بر پشت آن دشمنان زبان مان به زبان لاتین نوشته اند مزدا323 به سمت مرکز نمایش راه افتادیم(یعنی رفتیم))

ساعت 5عصر بود و مردم نیز آمده بودن ازمردم عادی که ولی نعمتان مسئولانند تا مسئولان که مردم را رعیت خویش میدانند.

چشمانم به چهره های اشنا منور می گردید و رفیق مان هم هر از چند گاهی عرض میکرند (اه این یارو رشتیه کچله خواننده)(اه لرها هم که اومدن ))((حتما ترشی فروشهای همدان هم اومدن)) آری تمام حدثیات مان درست بود .

اگر شما هم همچون اینجانب در دوره های قبلی نیز حضور داشتید می بافتید که این جشن.واره همچون سنوات گذشته است با این تفاوت که فضای ان تغییر یافته و یا به قول تلخک مان (خر همان خر است پالانش تعویض گردیده).

اما از افتتاحیه بگویم که با حضور درسرای اففتاحیه دلیل بین المللی بودن نام این برنامه را یافتم و آن هم حضور تقریبا 4یا5 یا 6 وشاید هم 7 سفیر بود که از همه انها آن توپول سفید پوست روسی به چشم می آمد.

درردیف دوم وپشت سر مسئولین جای پیدا نمدم وخود را بروی نشیمن گاه جلوس نمودم.

از ساعت 6الی 8.40دقفیقه صحبت بود وموسیقی وصحبت اما از افاضات مجری برنامه بگویم که بانویی با چادر چاق چوب (البته خودش لاغر بود ) چادرش با چوب چاق شده بود!!!!! عجب جمله فرمودن ایشان که نه تنها در هیچ کتابی وسندی یافت نمی شود بلکه در خاطر عزیزان مسئول هم نمی گنجد که این سخن از اول شخص مملکت باشد که --""::((گلستان ایرانی است کوچک در دل ایران بزرگ ))::""--تا انجا که درخاطر مبارک اینجانب می گنجد این سخن از دوم شخص مملکت آن هم در دوران اصلاحات بود وباز هم هر چه تاریخ را ورق زدم به یاد نیاوردم که اول شخص مملکت ((رهبر انقلاب))بعد از به ثبت رسیدن ولایت گلستان در این منطقه افتخار حضورداده باشند و مردم همچنان چشم در انتضارند .

شاید آن بانوی خوش صحبت که با لحجه های مختلف الا گرگانی صحبت نمودند بنا به مصلحت عرض نکردند که این سخن ((گلستان ایرانی است کوچک در دل ایران بزرگ))از سید محمد خاتمی است.

و اما در آخرین دقایق ساقیان جرعه جرعه آب گوارا ببخشید آب دماوند را وارد سالن نمودند که لبخند بر لبان ولی نعمتان(مردم)نشست اما این لبخند در لحضاتی بعد از ردیف اول عقب تر نیامد و از ردیف دوم به بعد فقط بهت وحیرت از مکار مسئولان برگزاری بود که موج می زد .

 چرا ؟؟؟؟

مگر شما نمی دانید که میراث فرهنگی (البته سابقا ارتش بود))چرا ندارد؟؟!!!!

آن آب گوارا که می گفتند دماوند نام دارد نصیب میهمانان ردیف اول شد که همانا مسئو.لین بودن که درردیف جلو در بهترین نقطه دید و بهترن نقطه سالن گردید. وما بقی چشم به نوشیدن آنها نمودند. .

در پایان به این نتیجه رسیدم که :

1- از آنجییکه مردم ولی نعمتان مسئولینند ، پس مسئولین حتی پول خریدن آین ابها راندارند و به آنها آب هدیه دادن تا شاید ان شاء.. از تشنگی تلف نگردند.

2- اینان مسئولین حاضر در ردیف اول که مردم ولی نعمتان آنها هستند به خاطر رعایت شدن عدالت با ماشینهای سواری اداری و یا با مرکب های بزرگ مخصوص (اتوبوس ویژه) به محل برگزاری منقل گردیدند.

3- مردم که ولی نعمتان مسئولینند با مرکب های عمومی (اتوبوس شهرداری)آمدند تا بدانند رعایای آنها چه زجری می کشند هنگامی که از این مرکب استفاده می کنند.

4-مجریان می توتانند و آزادند بدون اینکه حتی یکی از مسئولین تذکر هم ندهد هر جمله و عبارتی را به هر شخصی نسبت دهد.

کتابت شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |
قرعه کشی تموم شده بود و من وامثال من که امید به برنده شدن داشتیم نامید از همه جا تصمیم گرفتیم برگردیم بیایم خونه و به همین دلیل قصد کردم سریع تر بیام سوار اتوبوس شرکت واحد شم تا حد اقل از این لطف شهرداری جا نمونم


در ادامه
کتابت شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 6:54 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
جمعه ها روز گشت وگذاره امروز صبح اگه  اشتباه نکنم ساعت 8صبح بود که از خواب بیدار شدم اتو حال خودم بودم که یه هو این کش تمبون (فنر) از جا پریدم.چرا؟

چون یادم اومد که امروز روز پیاده روی همگانیه سریع لباس پوشیدم ،مطمئن بودم اگه سمند جلوی بانک ملی به نامم نیفته حتما پراید ماله منه


در ادامه
کتابت شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 6:24 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

تجمع مهندسین کشاورزی در مقابل بانک ملی وتربیت بدنی گرگان

امروز 5شنبه است و فردا جمعه ، چیه می خندی فکر کردی چشم بسته غیب گفتم که بعد از 5شنبه جمع است ، میدونم اما این جمعه با اون جمعه های دیگه فرق می کنه !!!!! چرا؟؟؟ چون فردا می خوان راهپیمایی ! ببخشید این روزا اسم راهپیمایی ممنوعه منظورم پیاده روی همگانیه .



در ادامه
کتابت شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 7:57 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
با سلام خدمت دوستان از امروز قصد کردم بنویسم امید وارم بتونم سوژه های خوبی گیر بیارم تا بتونم دوباره بنویسم منتظرم باشید
کتابت شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 5:28 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
فرارسیدن سالروزوفات حضرت رسول اکرم(ص)وکریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی(ع) تسلیت باد.
کتابت شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 2:40 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
خلاصه بعد مدتها برگشتم به زودی شروع به نوشتن مطالب جدیدم می کنم
کتابت شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:28 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |

همه مدل سهمیه شنیده بودیم ،از سهمیه طناب اول خدمت تا سهمیه قند وشکر اما چند سالی بود که از طرح قطعی برق خبری نبود،تا امسال که اعلام کردند به دلیل کمبود انرژی باید طرح سهمیه بندی برق وقطعی اون لازم الاجرا بشه،خلاصه اونقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم کی روز عروسیم از راه رسید ، وقتی به خودم اومدم دیدم ای داد بیداد ماشین دم گل فروشی و ما هم دم در آرایشگاه ،  یادم اومد که باید از بانک پول می گرفتم اما چشم به ساعت که افتاد دیدم ای داد بی داد ساعت اداری تموم شده و من از گرفتن پول نو که باید شب شاباش میدادم بی نصیب موندم که یه هو صدای زنگ اکیو سانی سرم بلند شد که ای دیونه عابر بانک(بانک همراه همیشگی شما) بدرد همین روزها می خوره که بودن معطلی خودم رو رسوندم به اولین بانک که عابر بانک هم داشت دیدم ای داد بی داد دستگاه موقتا کار نمی کنه ، بانک ودستگاه بعدی حداقل ۲کیلو متر فاصله داشت ، خودم رو رسوندم دیدم( ای ول) ببخشید ماشاءالله دستگاه کار می کنه کارت رو گذاشتم توی دستگاه چند دقیقه ای معطل شدم که دستگاه اعلام کرد به دلیل نقص فنی و عدم ارتباط با بانک مورد نظر پرداخت وجه امکان پذیر نمی باشد. خلاصه فکر کنم کار من با ۸ باجه عابر بانک به همین ترتیب گذشت تا این که چشم تون روز بد نبینه دستگاه نهم بود  که در حین شمارش پول توسط دستگاه برق  قطع شد وهرچی منتظر شدیم تا به قول معروف شاید دستگاه ذخیره برق کار رو ادامه بده دیدم نشد که نشد.چون احتمالا دستگاه ذخیره برق هم قطع بود.شب عروسی بدون پول شاباش ودست تنها با سر ووضع نا مرتب باید خودم رو به آرایشگاه می رسوندم از خیر کارت وپول گذشتم چون راه حل اسیدی(خوب) به ذهنم زده بود. راه افتادم به سمت آرایشگاه ...    

کتابت شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:5 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |

پیست اسکی وجگر زلیخا

بعداز سالها که در کسوت کارمند دولت جیره خواری میکردم  بالاخره به افتخار بازنشستگی نائل شدم وبا پول بازنشستگی یه ماشین تولید داخل خریدم ماشینو با ذوق شوق تحویل گرفتم . با یه نیش استارت روشنش کردم وراه افتادم به سمت خونه ، آروم آروم دنده ۲ راه میرفتم اما موقع راه رفتن احساس میکردم ماشینم تکون بدی می خوره خلاصه بعد از چند لحظه دیدم ماشینی که جلوی من راه میره با یه حرکت سریع پیچید سمت راست وبعد بلا فاصله پیچید سمت چپ تا من به خودم بیام دیدم ای داد بی داد ماشین افتاد توی دست انداز ، من هم ندیدبدید زدم کنار وسرو ته ماشین رو خوب چک کردم دیدم نه الحمدالله ماشین طوریش نشده اما خیابان نگو بگو کارگاه حفاری یا بهتر بگم به قول قدیمیها جیگر زلیخا ........ خلاصه بازهم سرتون رو بدرد نیارم که فکر کنم با این تورم بالا ،دستمال ۱۰۰ تومنی رو باید حد اقل ۳۰۰۰تومان بخرید و به سرتون ببندید تا سر در د تون خوب بشه، الان چند ماهی از خرید ماشینم گذشته ومن هم به خیابانهای شهرمون که روزی عروس شهرهای شمالی بود واسم نمی برم که ( گرگانه) چون می ترسم یه وقت آقای شهر دار شرمنده بشن واز همین امروز شروع کنه به پر کردن چاله چوله های شهر البته فقط آقای شهردار نه بلکه مخابرات وآب وفاضلاب و.... ادارات دیگه هم شرمنده میشن . اما دوستان این چاله چوله ها یه خوبی داره اونم اینه که با کمی سرمایه گذاری از سوی مسئولین ورزش و حمایت شهرداری می تونم ابداع کننده ورزشی جدید به نام مارپیچ با ماشین باشیم !!!! می پرسید این چه ورزشیه ! الان توضیح میدم ، قوانین این ورزش مثل ورزش مفرح وشاد اسکی مارپیچه با این تفاوت که اونجا خیلی از سرمایه دارا سوار چوب اسکی میشن و اسکی مارپیچ شروع میشه اما اینجا هر کسی با هر میزان در آمد حتی زیر خط فقر می تونه سوار ماشین شخصی یا تاکسی بشه ودل رو به دریا که نه به آسفالت بزنه و توی خیابونهای مثل جیگر زلیخا چاک چاک شده اسکی مارپیچ کنه.

کتابت شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |

سفر کارت آرش کمانگیر

چندین صباح پیش از سوی مقامی اعلان نمودند که اندیشه ای تحت عنوان گشت وگذارهای ارزان بها ((سفرهای ارزان قیمت ))به تبلور خواهد رسید که پس از مدتهای مدید اندر این افکار بودیم که گویا با تعویض اندیشه تحت عنوان سفرکارت به بلوغ نشست، اما از شواهد چنین پیداست که از سوی مقامات مسئول مقرر گردیدتا تمامی ساکنین این سرزمین کهن از نمادهای تاریخی ویلاقات وقشلاقات بازدید نمایندو  این اندیشه درابتدا از برای کارمندان مفلوک دولت است ، امیدوار گشتیم که پس از سالهای مدید که در خدمت دولت بوده ایم توفیق رفیق راهمان میشود وبه اتفاق عهد وعیا به مسافرتی رویایی خواهیم رفت ،وشادمان از این که این اندیشه نصیب تمامی افراد حتی اموات وگذشتگان خواهد شد .چرا که در سفر نیز میتوان به اموات هم سری زد ویادی از آنها نمود.

اما از چه بگویم واز کجا ،که گفته بودند بر چشم برهم زدنی سفر کارت ها را تقدیم میکنند تا راهی باشد از برای توسعه صنعت گشت وگذار ، اما چشم مان کم سو گشت وهرچه چشم برهم زدیم هیچ نیافتیم .

روزگاری بر همین منوال گذشت تا بالاخره سفر کارتها تقدیم شد اما چه فایده که آنرا شارژننموده بودند((وجهی واریز نگردیده بود))آن هم گذشت ووجه هم واریز گردید اما دریغ از تخفیف، با این دیو تورم مگر هتل ورستوران ودفترگشت وگذار تخفیف میدهند. القصه قصه را زیادی آب وتاب ندهم تا مانند گذشته باز هم بر سر خود لچک ببندید تا سردردتان خوب شود.

به یاد دلیر مرد ایران زمین افتادم وآرزو کردم که ای کاش او زنده بود و همه با هم در صفی طویل می ایستادیم ولا اقل بعد از مدتها نوبت به ما هم میرسید وسوار بر تیر آرش کمانگیر می شدیم وایران را می پیمودیم وآنگاه بود که دیگر نیازی به سفر کارت نبود و به یک تدبیر ویژه تیر آرش کمانگیر جایگزین سفر کارت می شد. 

 

کتابت شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

به اتفاق۱۰نفر از دوستان مشغول دیدن مسابقه فوتبال پرسپولیس و سپاهان بودم ۶نفر پرسپولیسی و۴نفر استقلالی، عجب بازی پرهیجانی بود خلاصه بعد از کلی کش مکش وداد وفریاد وسربه سر هم گذاشتن وکری خوندن ۷دقیقه وقت اضافه منو یاد بازی ایران واسترالیا انداخت که اون ۷یا۸دقیقه واقعا خاطره انگیز ونفس گیر بود.بالاخره دقایق آخر پرسپولیس گل برتری رو زد تا قهرمان هفتم بشه تلویزیون ما هم که کارگردانش احتمالا پرسپولیسی بود بیشتر از ۱۲بار تصویر گل آخر رو نشون داد، تا اینجا موردی نداشت اما یکی از دوستان که طرفدار سرسخت استقلال وپرسپولیس (یعنی مثل خیلی ها حزب باد)بود با دیدن این تصاویر داد میزد که الان اینقدر این صحنه  رو نشون میدن تا داور بالاخره آفساید بگیره . حالا دیگه به جای کری خوندن صدای خنده بچه ها بود که سقف خونه رو روسرمون خراب می کرد.

کتابت شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:55 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |

راز لپ های گل انداخته عادل در برنامه این هفته۹۰

لپ لپ

برو اون ورتر تا منم بشینم خانم

خانم برو اون ور تر

توروخدا یکی بیاد ازم عکس بگیره

یکی بیاد ازم عکس بگیره

عاقبت خاک گل مجسمه سازانیم همه

خاک گل کوزه گران

کتابت شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:5 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |
قصه از اونجا شروع شد که بعدازشام  موقعی که مادر بزرگ ۶۰یا۷۰ وشایدم۸۰ساله بنده (تعجب نکنید چون خانمها هیچ وقت سن خودشون رو رونمی کنن)از طبقه دوم خونه دایی اینا قل (سر)خورد وپرت شد پاین پله ها (که بعداز تحقیق وتفحص  به وسیله کمیته دعواهای تاریخی عروس ومادر شوهرمعلوم شد زن دایی به واسطه کینه نیم قرن پیش که مادر بزرگ مادر شوهر بازی در آورده بود وجارو روبه دستش داده بود وامر کرده بود که حیاط ۱۲ متری رو بشوره وجارو کنه به دل گرفته بود هلش داده بود ، خلاصه سریع از ترسمون مادر بزرگ رو انداختیم توی ماشین دایی که دیدیم ای داد بی داد ماشین دایی پنچره که بعدا فهمیدم اینم نقشه زن دایی بوده تا کار رویه سره کنه مادر بزرگ در اسرع وقت به دیار باقی بره.

مادربزرگ آه وناله می کرد البته بعضی از مواقع زیر چشمی مارو می پایید ، خلاصه سرتو رو به درد نیارم که تابخواید دستمال پیدا کنید وبه سرتون بندیدشب شده.

دکتر  بیمارستان ... که به کشترگاه معروفه تا مادر بزرگ رو معاینه کرد دستورداد  فورا ازش عکس بندازیم ، بعداز نیم ساعت که عکس حاضر شد دکتر با عجله دستورداد تا مادر بزرگ رو به اتاق عمل ببریم که مادر بزرگ مثل فنر از روی تخت پرید پایین وگفت: مادر تو ببر اتاق عمل عوض این کارها یه شربت مولتی ویتامین بده تا جیگرم خال بیاد .

دکتر با تعجب ودست پاچگی گفت : آخه مادر شما کلید قورت دادی . حرف دکت رتموم نشده بود که همه زدی زیر خنده آخه اون کلیدی که توی عکس رادیو لوژی بود کلیدی بود که از سالهی دور به وسیله یک کش به گردن مادر بزرگ آویزون بود تا مادر بزرگ پشت درخونه  نمونه، خنده ها ادامه داشت که مادر بزرگ دسته جارو بیمارستان رو با فریاد می کشمت گرفت و به سمت خونه دایی حمله ور شد تا سریال دعوای عروس ومادر شوهر همچنان ادامه دار بمونه......

 

کتابت شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:16 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

وارد بانک که شدم دیدم خدارو شکر دستگاه نوبت دهی خرابه!بانک نسبتا شلوغ بود ۴۵دقیقه بعد جلوی باجه بودم اما تحویدار با چشم به پشت سرم اشاره می کرد تصور کردم دزد پشت سرم واستاده تا تمام دارو ندارم رو ببره تازه آماده شده بودم که با مشت ولگد به جون دزد بیفتم که تحویلدار با صدای خشدار گفت : تا یه لیوان از اون آب سرد کن نوش جون کنید کارتون انجام میشه.

تازه فهمیدم که بر اساس تبلیغات تلویزیونی بانک که مشتری تا یه لیوان آب می خوره تحویلدار صداش می کنه و میگه کار شما انجام شد باید این کار رو انجام بدم.

برگشتم تا برم سمت آب سرد کن اما چشمتون روز بد نبینه عجب صفی جلوی آب سرد کن بود .

با التماس به تحویلدار نگاه کردم ولی بنده خدا شانهاشوبالا انداخت که فهمیدم اصلا این موضوع به اون ارتباطی نداره.

سرتون رو درد نیارم تا مجبور بشید به اون دستمال ببندید!! نوبت من شد تا آب نوش جون کنم اما

بد مصب لیوان نبود ! پارچ بود! آب سرد کن هم شیر نداشت قرقره داشت چون آب آبسردکن مثل نخ وخیلی کم می اومد.

با هزار تلاش وزحمت نفس گیر آب رو نوش جون کردم .

برگشتم سمت تحویلدار دیدم کارم تموم شده به ساعت نگاه کردم ۴۵/۳دقیقه بود که توی بانک معطل بودم. خداروشکر کردم که یهو یادم اومد واویلا یه چک دارم که اونم باید نقد کنم . فکر خوردن مجددآب افتادم وداشتم دیونه میشدم.آرزو کردم تا ای کاش دستگاه نوبت دهی سالم بود وتوی نوبت وا میستادم. 

کتابت شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:11 بعد از ظهر کاتب چکاوک| |

حکایت از آنجا آغاز میشودکه جهت انجام کاری به امور مستظرفه که امروزه نام دیگری برآن نهاده اند رفتم.

ازآنجاکه مرقومه بنده در جهت امور فرهنگی بود مر به سمتی هدایت نمودند که عنوان شد مسئول امور فرهنگی در آنجا جلوس دارد.

پس از طی طریق کوتاه در این سازمان به حجره ای رسیدم که برسردر آن عنوان روابط عمومی نبشته شده بود.

به دست اندرکاران این سازمان تحسین نثار نمودم که باامور فرهنگی وروابط عمومی را در کنار هم قرار داده اند تا کار اربابان رجوع با سهولت انجام گردد اما غافل از اینکه جناب آقای ...هنوز نزول اجلال نفرموده بودند.

یکی از آنهایی که در آن حجره بود فرمود که آقای...در مکانی دیگر که از عهد قاجاریه به یادگار ماندگار مانده حضور داردودرآن مکان به کارهای فرهنگی می پردازند. بدینسان به دوره قاجاریه سیری نمودم .

هنگام ورود به اتاق آقای...میخ یا سیخی قبای بنده را مورد لطف قرارداد وآن را جر واجر نمودکه در د جر واجر شدن قبا زمانی داغ دلم را بیشتر نمود که آقای...انجا هم حضور نداشت . البته نزول اجلال فرموده بودند اما جلوس نفر موده بودند.

 

ازآنجاهم به حجره ای دیگرراهنمایی شدم که آقای...امورات هماهنگی تماشاخانه هاراپیگیری می نمود.

اما آنجا هم به قول معروف ((جاتربود و بچه نبود.))یا((گشتم نبود نگرد نیست)).

بعد از کلی گشت وگذاردر امور مستظرفه به یاد حکیم سخنسرای ایران زمین افتادم که اگر درقید حیات بود حتما به جای ۷خان ۷۰خان را می سرایید تا شهرتش به کره ماه ومریخ نیز برسد.

اما پس از مدتها چشمانمان به جمال آقای ... منور شدکه اگر نمی شد بهتر بود مردی میانسال بالاتر‌* با موهای گندمی وجویی(جو گندمی).

چنان آهی از ته دل کشیدم که اگر صدایش به گوش میرسیدهمانند صدای انفجار نارنجک دستی در بازی استقلال وپرسپولیس بود .

خلاصه سرتان را به درد نیاورم که مجبور شوید برآن دستمال ببندید.

آقای ... با سرو صدای فراوان فریاد می زد که راضی نیستم صندلیم را از حجره بنده ببرید. 

کلودیو آنتونیو گومز / برزیل

بعد از پرس وجویافتم که شخصی از کارمندان این سازمان ازحجره ای به حجره ای دیگر رفته واکنون قصد بردن میز وصندلی اش را دارد که با مقاومت آقای...روبرو شده است جالب تر اینکه آقای ... سالیان دراز جیره خوار دولت بود که به افتخار بازنشستگی نائل آمده بود وحال برخلاف قانون مجدد "مشغول گردیده.ودر ۴ پست حساس در امور مستظرفه را مسئولیت پذیری نموده.

با قبایی جر واجر ودهانی از تعجب باز به این فکر افتادم که یک نفر چند کیلو کدو((چند هندوانه )) با یک دست می تواند بردارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

کتابت شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |

صبح اول وقت خروس خون سحررفتم تا پنجره را به روی هوای تازه باز کنم که چشم تون روز بد نبینه هر کار کردم دیدم باز نمیشه با هزارزور وزحمت بالاخره بعد از نیم ساعت تلاش خستگی ناپذیر باز شد اما باز هم چشم تون روز بد تر از این نبینه هیچ هوای تازه ای رو نمی شد استشمام کرد چون یه ساختمون ۷طبقه چسبیده به پنجره خونمون ساخته بودن. واین صدای خروس صدای زنگ موبایل همسایه جدیدی بود که پنجره اتاقشون روبروی پنجره اتاق مون باز میشد.

کتابت شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 قبل از ظهر کاتب چکاوک| |